تبليغاتX
جادوی فکر بزرگ


سلام به همه ي دوستان عزيزم.هر چيزي بلاخره يه پاياني داره.اين وبلاگ هم ديگه وقتشه كه كارشو تموم كنه.از اينكه تو اين مدت باهاتون در ارتباط بودم خيلي خوشحال شدم و براي همگي آرزوي موفقيت وسربلندي ميكنم.اميدوارم كه هركدوم از شماها رو يه روزي تو همون موقعيتي ببينم كه خودتون آرزوش رو داشتين.

خدانگهدارتون

+ اين مطلب رو  مرضیه در ساعت 0:17 ودرتاريخ شنبه یکم تیر 1387   نوشته



آنقدر دل كندن از تو برايم سخت است ، كه در آخرين كوپه از آخرين واگن قطار نشسته ام!

تا هر چه قدر مي شود ...

ديرتر تركت كنم!!!

 

+ اين مطلب رو  مرضیه در ساعت 23:47 ودرتاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387   نوشته



  سلام دوستان گلم
بدون مقدمه بگم لینک زیر یک فایل صوتی است که در یک مجلس شب شعر ضبط شده است .
دوست دارم شما هم گوش کنید و مثل من از حرف های گفته شده لذت ببرید .

مطمئن باشید به فکر فرو خواهید رفت !  و برای گوینده آن دست خواهید زد .

حجم این فایل 3.5 مگابایت است .
l
Mahkame Elahi
+ اين مطلب رو  مرضیه در ساعت 17:56 ودرتاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387   نوشته



قطعه زیر را یک پیرمرد 85 ساله در آستانه مرگ نوشته است .

 

" اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم ، سعی می کردم بشتر اشتباه کنم ، بی عیب و نقص نباشم ، بیشتر استراحت می کردم .خیلی چیزها بود که آنها  را نباید جدی می گرفتم ، باید دیوانه تر می بودم .

 

اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم ، بیشتر شانس خود را امتحان می کردم ، بیشتر سفر می رفتم ، قله های بیشتری را فتح می کردم ، در رودخانه های بیشتر شنا می کردم ، به نقاط تازه تری می رفتم و بیشتر بستنی می خوردم .

 

با مشکلات حقیقی روبرو می شدم و مشکلات خیالی را کنار می گذاشتم .

 

می دانید ، من از آن دسته آدمهایی بودم که در تمام لحظات زندگی محتاط ، عاقلانه و سالم زندگی می کردم . اگر دوباره متولد می شدم ، تمام لحظات زندگی را از آن خود می کردم .

 

من از آن دسته آدمهایی بودم که همیشه با دماسنج ، کیسه آب جوش و بارانی و چتر نجات سفر می کردم . اگر بار دیگر متولد می شدم ، سبک تر به مسافرت می رفتم .

 

اگر زندگی بار دیگر تکرار می شد ، در سپیده دم روزهای بهاری ، با پای برهنه پیاده روی می کردم و در پاییز ، تا دیر وقت به خانه بر نمی گشتم ، بیشتر چرخ و فلک سواری می کردم ، طلوع خورشید را بیشتر تماشا می کردم و با بچه ها بیشتر وقت می گذراندم . فقط اگر زندگی بار دیگر تکرار می شد .

 

اما می دانید که نمی شود ! "

 

نادین استیر

 

 

 

دوستان عزیزم امیدوارم منظور حرف هاشو دقیقا درک کرده باشید .

 

آیا من و شما هم روزی آرزو های این پرمرد را زمزمه می کنیم ؟






+ اين مطلب رو  مرضیه در ساعت 22:52 ودرتاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387   نوشته



باران،کویر.تمنّای حضورش گاه به درازای سالیان، دانه در دل ِ خاک می

 خشکاند و بوسه ی نزولش به غرور ِ زلالی آمیخته تا بیازارد، آن طرف

 تر را که تشنگان،به زندگانی منتظر مانده اند.همیشه را نخواه برای

 باریدن که پرواز از پرندگان خواهی گرفت و در تکرار ِ لحظات،قلبم از

 وابستگی خسته میشود...

                       نوشته شده توسط علی                   

 

فکر بزرگ ۲ ساله شد

 

 

+ اين مطلب رو  مرضیه در ساعت 0:56 ودرتاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387   نوشته



صاحب مغازه ای ، کاغذی را بالای در مغازه اش زده بود .  روی آن نوشته بود : ((توله سگ برای فروش ))

این آگهی ها توجه بچه ها را فورا جلب می کند . به همین دلیل پسرک ریز نقشی آمد و زیر تابلو ایستاد و پرسید : (( توله سگ را چند می فروشید ؟ ))

صاحب مغازه جواب داد : (( از 30 دلار داریم تا 50 دلار))

پسرک جیبهایش را گشت و مشتی پول خرد بیرون آورد و گفت :

((من دو دلار سی و هفت سنت دارم . می توانم لا اقل آنها را ببینم ؟ ))

 

صاحب مغازه لبخندی زد و سوتش را به صدا در آورد و توله سگ کوچولویی که پایش لنگ بود ، از داخل لانه اش بیرون آمد . پسر پرسید : (( چه اتفاقی برای این سگ کوچولو افتاده ؟ ))

صاحب مغازه گفت : (( دامپزشک او را معاینه کرده و گفته که مشکل مادرزادی دارد و برای همیشه لنگ خواهد بود .))

پسرک با هیجان گفت : (( من این سگ را می خواهم .))

صاحب مغازه گفت : (( اگر این سگ را می خواهی ، لازم نیست پول بدهی . من آن را مجانی به تو می دهم .))

پسر عصبانی شد . در چشمهای صاحب مغازه خیره شد ، انگشتش را به طرف او گرفت و با لحنی تهدید آمیز گفت : (( نمی خواهم آن را مجانی به من بدهید . آن توله سگ هم به اندازه بقیه سگ ها می ارزد . من پولش را کامل می دهم . الان دو دلار و سی هفت سنت دارم .بقیه اش را وقتی پول تو جیبی ام را گرفتم ، می دهم ))

صاحب مغازه بار دیگر گفت : (( اما لازم نیست این سگ را بخری . او نمی تواند دنبال تو بدود ، بپرد و بازی کند . ))

پسرک جلو آمد ، شلوارش را بالا زد و آن را به صاحب مغازه نشان داد . میله فلزی بزرگی به پای چپ او بسته بودند . بعد به صاحب مغازه نگاه کرد و با لحنی معصومانه گفت : (( خود من هم نمی توانم بدوم و بازی کنم . این سگ کوچولو به کسی نیاز دارد که درد او را بفهمد .))

 

+ اين مطلب رو  مرضیه در ساعت 23:29 ودرتاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387   نوشته



سلام به دوستان عزيزم.اميدوارم كه حال همتون خوب باشه و سال خوبي رو شروع كرده باشيد.اول بايد يه تبريك ويژه بگم به رقيه خانوم عزيز . برات آرزوي خوشبختي ميكنم عزيزم.

View Full Size ImageHAPPY WEDDING

خب يه توضيح هم در مورد علي بدم كه پست قبلي رو نوشته بود.علي 17 سالشه وپسر دايي منه . قراره كه اگه مطلبي نوشت بذاره توي وبلاگ.حالا اگه رفيق نيمه راه نشه خوبه!همين.

آنقدر مهربان باشيد تا نامهرباني ها را احساس نكنيد.

آنقدر زيبا بين باشيد كه عيب ها رو نبينيد.

آنقدر دريا دل باشيد تا نگران آينده نشويد.

آنقدر بزرگوار باشيد تا خشمگين نشويد.

آنقدر در فكر اصلاح خود باشيد تا فرصتي براي انتقاد از ديگران نداشته باشيد.

+ اين مطلب رو  مرضیه در ساعت 0:25 ودرتاريخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387   نوشته



...دوستش دارم .دوستش دارم. قلبم گفت و من به دنبالش تنها ضمیر را عوض میکردم.

مبهوت،مسرور و گاهی مغرور از به دست آمده های لحظاتی پیش از حال . زمین و زمان اندکی حرکت از یاد بردند و آن گونه مینگریستندم که گل سرخ میان زمستان را.

 

چشم ها به درد آمده بود و پلک ها کمک از انگشتان دست برای آسایش می طلبید. فکر می کنم. به چه؟ تاریکی،دیوار،خفاش ونقطه ای سفید،نه نورانی بر کاغذی سیاه. ورق پاره شد.

 میان زمستانیم و آفتاب گردان به نوازشم برخاسته تا سر بگردانم.

سیاهی؟ دور میشود و باغ، نمایان. چادرش تیره بود و از نزدیک قدر ندانستم.

 

بایست یا بخند تا سفر در بیابان به جنگلی مانَد و پرنده اینجا لانه ی خود کند. همین هرم که من نگاهش میکنم و استوانه در زیر

دارد که نگاهش داشته تا تشنه زمین را در آغوش نگیرد.

بایست یا بخند تا کودکِ رویای با تو بودن در خیال بپرورانم و فکر از گذشته ها رها. بایست یا بخند تا گوشم به صدای خنده ات،چشم را بگشاید و هوا بلغزاند این ذره از صوت خوش را درون پوست و خون و قلب من.

 

بایست یا بخند که کفشم از نبودنت سفید نیست تا پاکش بخوانم و شتر به سنگینی کوه غم ،عشق در دل بگنجاند.

بایست یا بخند تا بهتِ نبودنت، دل ِ انگشت ز فراق ِ قلم نیازارد و زیارتِ آفتابگردان نمای رخ ِ درخشان ِ تو یادم اندازد.

قول میدهم. آنگاه که احساس ِ تو قلبم را فرا گرفت، تنها بیندیشم و باز بیندیشم؛ که عقل نمی جنگد.

آندم که دست، به راستی ِ خویش گام برداشت، تا انگشتان ِ لطیفت را در آغوش گیرد،دوباره بیندیشم که عقل پدرِ وجودِ آدمی ست وقلب به مادری ِ خویش گذشت میکند. قول می دهم. پدر را هرگز از یاد نخواهم برد.

 

شب شد و قرص ِ ماه به یاد تو می درخشد. سفر به مقصدی ختم میشود ومن هنوز نیامده ام...

 ...........................................نوشته شده توسط علی.........................................

 

+ اين مطلب رو  مرضیه در ساعت 2:38 ودرتاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387   نوشته



موسی مندلسون ،پدر بزرگ آهنگساز مشهور آلمانی ، مردی زشت و کریه چهره بود . قدی کوتاه و قوزی بر پشت داشت .

روزی موسی در هامبرگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا به نام فرومتژه داشت .  موسی در کمال ناباوری دلباخته آن دختر شد ، اما فرومتژه از ظاهر بدریخت او بیزار بود .

وقتی قرار شد موسی به شهرش باز گردد ، تمام شجاعتش را به کار گرفت تا آخرین فرصت برای گفتگو با او را غنیمت شمرد . دختر زیبا به راستی به فرشته های بهشتی می مانست . دختر به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه و ناراحتی به درد آمد . 

 موسی تلاش کرد باب گفتگو را بگشاید . با شرمساری گفت : (( آیا می دانید که عقد انسانها در آسمانها بسته می شود ؟ ))

دختر که به کف اتاق می نگریست ، گفت : ((بله ، نظر شما چیست ؟ ))

-موسی گفت :((من معتقدم که خداوند هنگام تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند . وقتی من به دنیا آمدم ، عروس آینده ام را نشانم دادند . خداوند فرمود : ((همسر تو گوژپشت است )) ، درست همان موقع از ته دل فریاد کشیدم و گفتم :((خداوندا ! گوژپشت بودن برای زن بسیار ناراحت کننده است . لطفا آن قوز را به من بده و هر چه زیبایی است به او عطا کن .))

فرومتژه سرش را بلند کرد و میخکوب به او نگریست و از تصور این واقعه بر خود لرزید .

او سالها همسر با وفای موسی مندلسون بود .

+ اين مطلب رو  مرضیه در ساعت 14:59 ودرتاريخ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386   نوشته



گاو ماما میکرد .!!

گوسفند بع بع میکرد.!!!

سگ واق واق میکرد!!!

و همه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی؟شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند.او هر روز صبح به جای غذای حیوانات جلو آینه به موهای خود ژل میزند.دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت:تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کرده و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت میکرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد.پتروس دید که سد سوراخ شده ولی انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود.پتروس در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود.اما کوه روی ریل ریزش کرد.ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .او سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را در آورد.ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.کبری و مسافران قطار مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چند سالیست کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد .او حوصله ی مهمان ندارد .او آخرین بار که گوشت قرمز خورد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتابهای دبستان آن داستانهای قشنگ وجود ندارد.

گاو ماما میکرد!!!

گوسفند بع بع میکرد!!!

سگ واق واق میکرد!!!

و همه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی؟

اما...

 

 

+ اين مطلب رو  مرضیه در ساعت 0:18 ودرتاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386   نوشته